آفرینش یکی از نیازهای اصلی منه
من میگم همه مردم ، دوست دارن یکی رو داشته باشن ، یکی باشه که واسشون دوست باشه، یه دوست خوب ،شاید هم ، یه دوست بیست .ولی راستش من بار ها شده دوستای خیلی خوبی رو دیدم که واسه دیگران خیلی بیست بودن ، ولی واسه من نتونستن بیست باشن .
داشتم فکر میکردم که شاید اشکال از من بوده .ولی خب این وسط من هم دوستا ای داشتم که واسه من خوب بودن ، ولی واسه دیگران خیلی هم خوب نبودن .
میفهمی ؟
منظورم اینه که هر کسی واسه خودش یه ملاک ها ای رو واسه بیست بودن رفقا در نظر داره .ولی لزوما نباید همه به این ملاک ها معتقد باشند .
واسه همینه که هیشکی نمیتونه دوست بیستشو پیدا کنه .
ولی ، هیشکی هم دوست نداره ضعف های خودشو قبول کنه .
حالا فکرشو بکن .من دوست دارم یه دوست خوب داشته باشم .نشستم فکر کردم .پیش خودم گفتم باید یه دوست خوب بسازم .
ساختم .
یعنی راستش دارم میسازم .
اسمشو گذاشتم مهر .یعنی کسی که منو دوست داره .کسی که به من مهر میورزه .
مهری منه .ماله خوده خودمه.
یه جورائی میشه یه رفیق
حالا همین مهری واسم شده مثل یه بادکنک .میترسم با یه تلنگر بشکنه .
چی بود ، چی شد .
خودم هم باورم نمیشه که خودم خلقش کردم .
حال میده ها .حس خلقت .خداگونه شدن .مثل خانوم هائی که مامان میشن .خداگونه میشن .ما که نتونستیم .
راستی تو چرا مامان نمیشی ؟
حالا ما شدیم مرد .البته اگه خدا قبول کنیم .
ما اینجوری نشعه میشیم .میریم تو رویا .میریم تو فضا .
ای بابا ، بازهم فضا .
میشینیم واسه خودمون خلق میکنیم .یه چیزی ، مثل مهری .اسمشو میزاریم رفیق .
بعد همین رفیق برامون میشه همه چیز . همه چیز رو با اون قیاص میکنیم .از هر کی خوشش بیاد ، ما هم میپذیریمش . از هر کی بدش بیاد ، ما هم متنفر میشیم .
من که اینجوری ام . خودم ساختمش ، ولی توش موندم . نه که فکر کنی دوسش ندارم ها ، اتفاقا خیلی دوسش دارم .ولی خب ...
بگذریم .................
ولی این اواخر بد جوری رفتم تو فکر .اون منو ساخته ، یا من اونو ساختم .
یادته ؟ میگفت : دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم .
حالا همین شده معما .
تو میگی من اونو ساختم ، یا اون منو ؟
مهم نیست .درسته ؟
مهم اینه که اون برام تعیین کننده شده .
یه سری قواعد اون داره .خودم ساختمش .ولی پذیرفتم که اون قانون داره .شاید هم من نساختم .چمیدونم .خلاصه هر کی تو قواعد اون بازی کنه واسم جذابه .ولی وقتی تو چهار چوب اون نباشه ، دیگه نمیتونم تحملش کنم .اگه گفتی مثل کی ؟
آره ، مثل همون .اون از قائده خارج شد .برام سخته که ببخشمش .
ولی وای به روزت که تو هم بخای از چهار چوب خارج بشی .
دیدی اومدی تو قصه هام .
تو میگی قصه هست ، یا واقعیه ؟
هر چی هست برا ی من واقعی شده .
میسازیش ، پر و بالش میدی ، واسه چشماش رنگ میسازی ، عاشقش میشی ، بعد بهش نزدیک میشی ، نزدیک و نزدیک تر ، تا اینکه باهاش میری سینما ، میری محل کارش ، تو ماشینش میشینی ، میزاری دست بزاره رو دستت ، بعد میزاری ببوست ، بعد باهاش وعده میکنی ، که بیاریش خونت .
میبینی دنیا رو . بعد که میخاد جلو بزنه ، گریت میگیره . سعی میکنی آرومش کنی ، التماسش میکنی ، بعد ازش فاصله میگیری ، ازش جدا میشی ، بعد متنفر میشی ازش ، دوباره دلت براش تنگ میشه .
میدونی چرا ؟
چون خودت ساختیش .
چرا ؟
شاید چون بهش نیاز داری .حالا فرقی نمیکنه .یا اون ، یا آشیل ، یا هرکسی دیگه .
مهم اینه که تو به یه نفر نیاز داری . حالا دنبال یکی دیگه میگردی .چون فکر میکنی که قبلی ها جنبه نداشتن .نتونستن هضم کنن .چی رو نتونستن هضم کنن ؟
یعنی میخای بگی هر کی نتونه هضم کنه ، باید کات بشه ؟
حالا فکر کن من .
فکر میکنی میتونم هضم کنم .
آره خوب فهمیدی .من میتونم هضم کنم .ولی ...
ولی مطمئنی تو بتونی هضم کنی .
میدونی ، من میدونم که تو نمیتونی هضم کنی . لا اقل منو نمیتونی هضم کنی .واسه من میشی آشیل .خیلی ها واسه من شدن آشیله تو .
ولی مهری من نمیزاره من بشم آشیل .
تا حالا قمار بازی کردی ؟ شرط بستی ؟
بیا با هم شرط ببندیم .
هرکی باخت ......
من تا ته میام .
تو چی ؟ تا ته میمونی . تا ته ته ؟
تو نمیتونی .تو مال من نیستی .لا اقل دست به نقد نیستی . ولی اگه بخای میتونم ببرمت تو داستانهام .من خلق کردم .کودک درونم رو ، شاید هم کودک درونم خلقش کرده ..تو رو هم میتونم خلق کنم .همه محتاجن به آفرینش .همه . همه ی همه .حتی تو .آره تو ی تو .میتونم خلقت کنم . بعد تو داستان هام باهات حرف بزنم .هیچکس هم نمیتونه بفهمه که من دارم با تو حرف میزنم .تابلو بازی هم در نمیارم .ولی بعضی از آرزو ها ....میخای اسمتو بزارم آرزو ؟
اگه دلت بخاد .
میخای صدات کنم آرزو ؟
میخای اسمتو بزارم طلوع ؟
هر چی تو بخای . البته اگه بخای .
چی شد ؟
طلوع ؟
باشه .
طلوعِ من .
ولی بعضی ها که میشن یه قصه ، یعنی وقتی تو قصه ها میرن ، یه جا هائی ، میان بیرون از تو قصه ها . یعنی بعضی وقتها خوشم میاد بیارمشون بیرون .بعد میدونی چی میشه .تو میشی واقعی و من میشم یه قصه . یه قصه درسته .
.
.
.
.
.
داری فکر میکنی ؟
خوبه فکر کن .
ولی به این فکر کن ،،،،، تو زندگیت ،،،، کی واقعیه ؟ کی قصه ؟
.
.
.
.
میبینی ، تا کجا شو رفتم .
حوصلت سر رفت ؟ چمیدونم .گفتم شاید دارم حوصلت رو سر میبرم .
کجا بودیم ؟
تو میگی ، من تا حالا شدم یه قصه ؟
تو میگی کسی تا حالا تونسته منو تو قصش بزاره .
شده که من بشم واقعی و اون بشه قصه .
آره شده .
ولی خیلی وقت ها بدم میاد از این که بشم یه سوژه .تو چی ؟ دوست داری بشی یه سوژه .
بیا اصلا بشیم واقعی .یه داستان .یه داستان راستان .
منو تو .
تو واسه من یه اسم انتخاب کن .تو که شدی طلوع من .
حالا یه چیز دیگه مثل شقایق و .....
حالا بشه طلوع و .....
اره حق با تو هست .من هم بدم اومده از این بچه بازی ها .
تو وجود داری . من هم وجود دارم .مهری من هم وجود داره .همه وجود دارن .
ولی کودک درون نیازمنده .
این بار بساز .یه دونه اساسی بساز .
یه دونه توپ .یه داستان نه . یه واقعی .
من ساختم .ولی راستش قاطی کردم داستان های تخیلی ولی واقعی .قصه های بد و خوب .زشت و زیبا .ریز و درشت .کوچیک و بزرگ .
میبینی . مرز ها از بین رفتن .میبینی چقدر همه چیز به هم نزدیک شدن ؟
منو تو هم به هم نزدیک شدیم .
افراد دیگه ای هم به هم نزدیک شدن .
هستند کسا ای که به تو نزدیک شدن .خیلی نزدیک . نزدیک تر . نزدیکو ، نزدیکو ، نزدیک تر . تا اونجا ای که تو نخواستی . تو خواستی دور بشن . هر چیزی رو نمیشه با متر اندازه زد .
مثلا آب .میشه گفت بیست متر آب ؟
میشه گفت بیست متر احساس ؟
نمیشه .
تو فاصله رو تعیین کن .
خیلی بهشون فکر کردم . تو هم مقصر نبودی .یادته داستان جاده رو .تو خوب فهمیدی . تو میدونی که من دوست دارم با تو باشم .خودت خوب میدونی .ولی تو اونجوری که من میخام نیستی .
ولی دلم میخاد اونجوری که من میخام باشی .
این همه نوشتم که بفهمی من دوست دارم تو چجوری باشی .
تو هم بهم بگو دوست داری من چجوری باشم .
شاید بشم .شاید هم تو بشی .

