تبليغاتX
بلیط یه سره

بلیط یه سره

هرچی ما بزرگتر میشیم ، دنیا کوچیکتر میشه

آفرینش یکی از نیازهای اصلی منه

 

من میگم همه مردم ، دوست دارن یکی رو داشته باشن ، یکی باشه که واسشون دوست باشه، یه دوست خوب ،شاید هم ، یه دوست بیست .ولی راستش من بار ها شده دوستای خیلی خوبی رو دیدم که واسه دیگران خیلی بیست بودن ، ولی واسه من نتونستن بیست باشن .

داشتم فکر میکردم که شاید اشکال از من بوده .ولی خب این وسط من هم دوستا ای داشتم که واسه من خوب بودن ، ولی واسه دیگران خیلی هم خوب نبودن .

میفهمی ؟

منظورم  اینه که هر کسی واسه خودش یه ملاک ها ای رو واسه بیست بودن رفقا در نظر داره .ولی لزوما نباید همه به این ملاک ها معتقد باشند .

واسه همینه که هیشکی نمیتونه دوست بیستشو پیدا کنه .

ولی ، هیشکی هم دوست نداره ضعف های خودشو قبول کنه .

حالا فکرشو بکن .من دوست دارم یه دوست خوب داشته باشم .نشستم فکر کردم .پیش خودم گفتم باید یه دوست خوب بسازم .

ساختم .

یعنی راستش دارم میسازم .

اسمشو گذاشتم  مهر .یعنی کسی که منو دوست داره .کسی که به من مهر میورزه .

مهری منه .ماله خوده خودمه.

یه جورائی میشه یه رفیق

حالا همین مهری واسم شده مثل یه بادکنک .میترسم با یه تلنگر بشکنه .

چی بود ، چی شد .

خودم هم باورم نمیشه که خودم خلقش کردم .

حال میده ها .حس خلقت .خداگونه شدن .مثل خانوم هائی که مامان میشن .خداگونه میشن .ما که نتونستیم .

راستی تو چرا مامان نمیشی ؟

حالا ما شدیم مرد .البته اگه خدا قبول کنیم .

ما اینجوری نشعه میشیم .میریم تو رویا .میریم تو فضا .

ای بابا ، بازهم فضا .

میشینیم واسه خودمون خلق میکنیم .یه چیزی ، مثل مهری .اسمشو میزاریم رفیق .

بعد همین رفیق برامون میشه همه چیز . همه چیز رو با اون قیاص میکنیم .از هر کی خوشش بیاد ، ما هم میپذیریمش . از هر کی بدش بیاد ، ما هم متنفر میشیم .

من که اینجوری ام . خودم ساختمش ، ولی توش موندم . نه که فکر کنی دوسش ندارم ها  ، اتفاقا خیلی دوسش دارم .ولی خب ...

بگذریم .................

ولی این اواخر بد جوری رفتم تو فکر .اون منو ساخته ، یا من اونو ساختم .

یادته ؟ میگفت : دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم .

حالا همین شده معما .

تو میگی من اونو ساختم ، یا اون منو ؟

مهم نیست .درسته ؟

مهم اینه که اون برام تعیین کننده شده .

یه سری قواعد اون داره .خودم ساختمش .ولی پذیرفتم که اون قانون داره .شاید هم من نساختم .چمیدونم .خلاصه هر کی تو قواعد اون بازی کنه واسم جذابه .ولی وقتی تو چهار چوب اون نباشه ، دیگه نمیتونم تحملش کنم .اگه گفتی مثل کی ؟

آره ، مثل همون .اون از قائده خارج شد .برام سخته که ببخشمش .

ولی وای به روزت که تو هم بخای از چهار چوب خارج بشی .

دیدی اومدی تو قصه هام .

تو میگی قصه هست ، یا واقعیه ؟

هر چی هست برا ی من واقعی شده .

میسازیش ، پر و بالش میدی ، واسه چشماش رنگ میسازی ، عاشقش میشی ، بعد بهش نزدیک میشی ، نزدیک و نزدیک تر ، تا اینکه باهاش میری سینما ، میری محل کارش ، تو ماشینش میشینی ، میزاری دست بزاره رو دستت ، بعد میزاری ببوست ، بعد باهاش وعده میکنی ، که بیاریش خونت .

میبینی دنیا رو . بعد که میخاد جلو بزنه ، گریت میگیره . سعی میکنی آرومش کنی ، التماسش میکنی ، بعد ازش فاصله میگیری ، ازش جدا میشی ، بعد متنفر میشی ازش ، دوباره دلت براش تنگ میشه .

میدونی چرا ؟

چون خودت ساختیش .

چرا ؟

شاید چون بهش نیاز داری .حالا فرقی نمیکنه .یا اون ، یا آشیل ، یا هرکسی دیگه .

مهم اینه که تو به یه نفر نیاز داری . حالا دنبال یکی دیگه میگردی .چون فکر میکنی که قبلی ها جنبه نداشتن .نتونستن هضم کنن .چی رو نتونستن هضم کنن ؟

یعنی میخای بگی هر کی نتونه هضم کنه ، باید کات بشه ؟

حالا فکر کن من .

فکر میکنی میتونم هضم کنم .

آره خوب فهمیدی .من میتونم هضم کنم .ولی ...

ولی مطمئنی تو بتونی هضم کنی .

میدونی ، من میدونم که تو نمیتونی هضم کنی . لا اقل منو نمیتونی هضم کنی .واسه من میشی آشیل .خیلی ها واسه من شدن آشیله تو .

ولی مهری من نمیزاره من بشم آشیل .

تا حالا قمار بازی کردی ؟ شرط بستی ؟

بیا با هم شرط ببندیم .

هرکی باخت ......

من تا ته میام .

تو چی ؟ تا ته میمونی . تا ته ته ؟

 

 

تو نمیتونی .تو مال من نیستی .لا اقل دست به نقد نیستی . ولی اگه بخای میتونم ببرمت تو داستانهام .من خلق کردم .کودک درونم رو ، شاید هم کودک درونم خلقش کرده ..تو رو هم میتونم خلق کنم .همه محتاجن به آفرینش .همه  . همه ی همه .حتی تو .آره تو ی تو .میتونم خلقت کنم . بعد تو داستان هام باهات حرف بزنم .هیچکس هم نمیتونه بفهمه که من دارم با تو حرف میزنم .تابلو بازی هم در نمیارم .ولی بعضی از آرزو ها ....میخای اسمتو بزارم آرزو ؟

اگه دلت بخاد .

میخای صدات کنم آرزو ؟

میخای اسمتو بزارم طلوع ؟

هر چی تو بخای . البته اگه بخای .

چی شد ؟

طلوع ؟

باشه .

طلوعِ من .

ولی بعضی ها که میشن یه قصه ، یعنی وقتی تو قصه ها میرن ، یه جا هائی ، میان بیرون از تو قصه ها . یعنی بعضی وقتها خوشم میاد بیارمشون بیرون .بعد میدونی چی میشه .تو میشی واقعی و من میشم یه قصه . یه قصه درسته .

.

.

.

.

.

داری فکر میکنی ؟

خوبه فکر کن .

ولی به این فکر کن ،،،،، تو زندگیت ،،،، کی واقعیه ؟ کی قصه ؟

.

.

.

.

میبینی ، تا کجا شو رفتم .

حوصلت سر رفت ؟ چمیدونم .گفتم شاید دارم حوصلت رو سر میبرم .

کجا بودیم ؟

تو میگی ، من تا حالا شدم یه قصه ؟

تو میگی کسی تا حالا تونسته منو تو قصش بزاره .

شده که من بشم واقعی و اون بشه قصه .

آره شده .

ولی خیلی وقت ها بدم میاد از این که بشم یه سوژه .تو چی ؟ دوست داری بشی یه سوژه .

بیا اصلا بشیم واقعی .یه داستان .یه داستان راستان .

منو تو .

تو واسه من یه اسم انتخاب کن .تو که شدی طلوع من .

حالا یه چیز دیگه مثل شقایق و .....

حالا بشه طلوع و .....

اره حق با تو هست .من هم بدم اومده از این بچه بازی ها .

تو وجود داری . من هم وجود دارم .مهری من هم وجود داره .همه وجود دارن .

ولی کودک درون نیازمنده .

این بار بساز .یه دونه اساسی بساز .

یه دونه توپ .یه داستان نه . یه واقعی .

من ساختم .ولی راستش قاطی کردم داستان های تخیلی ولی واقعی .قصه های بد و خوب .زشت و زیبا .ریز و درشت .کوچیک و بزرگ .

میبینی . مرز ها از بین رفتن .میبینی چقدر همه چیز به هم نزدیک شدن ؟

منو تو هم به هم نزدیک شدیم .

افراد دیگه ای هم به هم نزدیک شدن .

هستند کسا ای که به تو نزدیک شدن .خیلی نزدیک . نزدیک تر . نزدیکو ، نزدیکو ، نزدیک تر . تا اونجا ای که تو نخواستی . تو خواستی دور بشن . هر چیزی رو نمیشه با متر اندازه زد .

مثلا آب  .میشه گفت بیست متر آب ؟

میشه گفت بیست متر احساس ؟

نمیشه .

تو فاصله رو تعیین کن .

خیلی بهشون فکر کردم .  تو هم مقصر نبودی .یادته داستان جاده رو .تو خوب فهمیدی . تو میدونی که من دوست دارم با تو باشم .خودت خوب میدونی .ولی تو اونجوری که من میخام نیستی .

ولی دلم میخاد اونجوری که من میخام باشی .

این همه نوشتم که بفهمی من دوست دارم تو چجوری باشی .

تو هم بهم بگو دوست داری من چجوری باشم .

شاید بشم .شاید هم تو بشی .

+ نوشته شده در  2010/10/13ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط .  | 

دوباره

دوباره دلم هوائی شده

دوباره میخام بنویسم و بزنم تو وبلاگ

ولی حس میکنم یه هوسه

ببینیم چی میشه

 

+ نوشته شده در  2009/3/13ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط .  | 

جدی بودن هم عالمی داره

 

وقتی زندگی آدم خیلی جدی میشه ، مجبوری جدی تر به نظر برسی .

افسر میرفت استادیوم . بهش میگفتم تو با این سن و سالت ، استادیوم و فوتبال و این دیوونه بازیها نمیخوره ؟

میگفت : تو زندگی ما ها یه چیزائی هست ، که با زندگی بقیه خیلی توفیر داره . فقط کارخونه دارها میفهمن .

یه جورائی راست میگفت .

میدونی ، زندگی ما کارخونه دارها  خیلی سخته . جهانگیر اعتقاد داشت زندگی مدیریتی تو سیستمهای نظام ، خیلی پیچیده تر از شغلای آزاد هست . اون میگفت حرفه ما موارد زیادی داره که اصلن از یه جنس نیستن . میگفت یه بخشش اداریه .یه بخشش اجتماعی ، یه بخش سیاسی ، یه بخش حقوقی و خیلی چیزای دیگه .

اون هم راست میگفت . راستش نمیدونم بقیه چجوری هستن .

ولی زندگی ما کارخونه دارها ، لا اقل از زاویه دید من ، اینه که مجبوریم جدی باشیم .جدی تر از جدی .

میدونی ، معلم ها اگه جدی نباشن ، مشتی بنظر میرسن .

پلیس ها اگه زیاد جدی نباشن ، مردم دار به نظر میرسن .

قضات اگه زیاد جدی نباشن ، مردمی به نظر میرسن .

ولی کارخونه دار ها اگه جدی نباشن ، چیپ به نظر میرسن .

درصورتی که خیلی ها مون اساسن عبوس نیستیم . البته من از وقتی فهمیدم باید کارخونه دار باشم ، شروع کردم به تغییر رفتار . خیلی بچه بودم که حس کردم باید جدی تر از قبل بشم . این اواخر کم کم دارم متوجه میشم که زندگی کارخونه داری یعنی چی . مرد بودن هم ، که میدونی یعنی چی .یعنی این که حق نداری بلند بلند بخندی .حق نداری دردت رو بوروز بدی .حق نداری گریه کنی .آره از نظر جامعه ما مرد یعنی این چیزا . کارخونه داری هم از نظر جامعه ما یعنی این چیزا . وقتی دلت هوائی میشه ، ته دلت بهت میگه که اینکارو بکن .ولی وقتی عقلت میاد وسط .نمیزاره .

عقل و دل همیشه با هم در جنگ هستن . یه مکتب باعث شد من مکتبی بشم و فرار کنم از دل .

این دل بی صاحاب هرچی میره جلو تر نازک تر میشه . یه روزگاری بود من اینجوری نبودم . وقتی یادم می افته چی بودم و چی شدم ، راستش از خودم بدم میاد . یه درویشی بود اون باعث شد .اون به من یاد داد که پا بزارم روی هواهای نفسانیم .خیلی روی من کار کرد .اینقدر کتاب خوندم .اینقدر مذاکره کردم .اینقدر خودمو تو معرض مسائل قرار دادم تا شدم اینی که میبینی . ولی حتی عقل محض یا عبارتن فکر نوین هم به صورت عقلی تائید میکنه که بعضی چیزا باید سیر طبیعیشو طی کنه . ولی اعتراف میکنم من نذاشتم زندگیم سیر طبیعیشو طی کنه . همیشه سعی کردم که اونی باشم که عقلم میگه .

باور کن خستم کرده .

دلم یه چیزائی میخاد . جدیدن اینجوری شدم .یه روز داشتم فکر میکردم که چرا من هیچوقت هوس نمیکنم . یکی هوس میکنه بلال بوخوره .یکی هوس میکنه کباب بوخوره .یکی هوس میکنه بره شمال .یکی هوس میکنه بره کوه .یکی هوس میکنه بره دشت .یکی هوس میکنه با فلان دختر یه شام بوخوره .

چرا من نمیشم . حس کردم زندگی حرفه ایم دیگه ربطی به نوعش نداره .متوجه شدم زندگی کارخونه داری دیگه رفته مرحله بعد .این دیگه مدل منه . به فکر فرو رفتم .خیلی عذابم  داد .این که یادم اوم دوست دارم با فلانی شام بوخورم .دوست دارم باهاش گپ بزنم .دوست دارم باهاش حرفی خارج از حیطه شغلی و زندگی جاری بزنم . اینکه دوست دارم ببوسمش .این که دوست دارم باهاش یه یواشکی داشته باشم .و این که اقتدار مدیریتیم بهم بگه .دوست دارم باهاش باشم و به هیچکس هم مربوط نیست . دوست دارم باهاش برم سفر .دوست دارم به آغوش بکشمش . و به هیچکس هم مربوط نباشه .حتی اگه بقیه بفهمن .به درک .خب بفهمن .به کسی چه ربطی داره .وقتی بهش فکر کردم ، دیدم آره به هر حال ته تهش دلم نمیخاد کسی بفهمه . حس کردم دوست دارم یواشکی باشه .اصلن قشنگیش به اینه که یواشکی باشه . هیجانش در اینه که هیشکی نفهمه .جذابیتش در اینه که دیگران بتونن بفهمن و ما نذاریم بفهمن . آره قشنگترین حالتش اینه .

این که تو یه یواشکی داشته باشی و خارج از حیطه اطرافیانت باشه ، خب طبیعیه که دیگران نمیفهمن .ولی قشنگیش در اینه که همسایت باشه و هر لحظه دلت بلرزه که نکنه بفهمن . دیدم دلم اینو میخاد . دیدم ته وجودم اینجوری بیشتر دوست داره . ولی باید سوژه هم محیا میشد . تا اینکه یاد حرفش افتادم  . آره یه روز بهم گفت : همه چیز دوطرفه هست . حالی کرد که وقتی یه نفر منو دوست داره .قطعن من هم اونو دوست دارم . من اونورز حالیم شد .ولی اونروز معتقد به عفل محض بودم . فقط با لبخندم بهش حالی کردم که میفهمم ولی ........

دیدم از همه  قشنگتر و متین تر و با کلاس تر و جذاب تره . پس دیدم خیلی چیزاش واسه من ارجحیت داره . پس به خودم گفتم خودشه . حالا از این به بعد ، دوباره یکی از اخلاقهای گند من  . یعنی غرور . عقلم بهم میگفت : اون باید بیاد طرفت . غرورم بهم میگفت تو نباید خودتو خراب کنی . و خیلی مزخرفات دیگه .

نشستم با خودم کلنجار رفتم .به خودم اومدم که چرا ما کارخونه دارها اینقدر مغروریم .دیدم سیر طبیعی میگه همیشه مرد ها هستن که پا پیش میزارن . مرور کردم که قرار بود بزارم خیلی چیزها دلی باشن و خیلی چیز ها طبیعی . پس من پا پیش گذاشتم . بدون اینکه بترسم . و بدون اینکه احتیاط کنم . آره پا پیش گذاشتم . ولی اون با شناختی که از من داشت فکر کرد این هم پشتش یه چیزی هست . پیش خودش گفت ، حتمن طرف داره منو آزمایش میکنه و اون بیچاره هم دلشو گذاشت کنار و عقلانی برخورد کرد و با زبون بی زبونی بهم حالی کرد که علی رغم اینکه من هم میل دارم به تو ، ولی برای موقعیتت و ارزشهات ، ارزش قائلم . ( البته این فکر منه . شاید هم اینطوری نبوده .) به هر حال گذشت .

تا اینکه دوباره اون سر در گمی های عادی و روز مره . همون خرابکاریهای شغلی و عقب افتادگی های کاری . به خودم اومدم که هر باری که دلم کار خودشو کرده ، کار ها هم بهتر پیش رفته . و هر بار خیلی زندگی رو سخت گرفتم ، زندگی هم با من نساخته . پس تصمیم گرفتم دوباره پا پیش بزارم و غرور کاذب و اون چرت و پرت ها رو بزارم کنار و زندگی کنم .

میخام باهاش باشم .اگه اون بخاد .هم هیجانشو میخام .هم حالشو . هم ترسشو . هم عواقبشو . اگه شد که شد . اگر هم نشد خب نشده . ولی اینبار رو به دلم رجوع کردم .

هر چه پیش آید ، خوش آید .

 

 

+ نوشته شده در  2009/2/19ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط .  | 

چهره

 

 

نگاهِ من به چهره­ی تو نیست ، نگاهِ من به نگاهِ توست .

دوست میدارم که از بالا نگاه کنم . در بالا نگاه کنم . تو را در بالا نگاه کنم .

دوست دارم که دوستت بدارم در بالا .

عادتِ چشمانِ من دوستی های مرا دگرگون کرده است .

دوستانی که قربانی­یِ  مُناظره­ِیِ من شده اند .

رفتند و رفتند .جُستم و جُستم .

+ نوشته شده در  2008/4/24ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط .  | 

تولدی دیگر

 

چه خوب بود آن زمان هائی که در بند نویسش نبودم .

میدانستم  یا نمیدانستم ، هرچه بود درونم بود و گاهاً سرِ زبانم  .

گوش کردن و دیدن ، همچون خواندن مرا برآن داشت که تأملی در کار افتد  .

 مرا این چنین کرد .

خواندن برای من فرهنگی شده بود . نویسش مرا سر افراز میکرد .

ترغیبم کرد .ترغیبم کردند .

چه نوشته ها و چه صداهائی مرا از خود بیرون برد . و شاید در خود  .

از بیرون به درون آمدم .نه مانند شمس . بلکه مانند خودِ قبلی­ام.

صداهائی مرا به اینجا آورد .

غروری به اندازه­ی قبل از بلوغ بچه­گانه .

احمد میگفت : مرد را درچهل سالگی بلوغ دیگرگونه فرامیرسد .حتی با دردهای بلوغ ، در سینه .

پیامبر میگفت : مردی که در چهل سالگی ، عصا در دستش نباشد ، از من نیست . مومن نیست.

مهدی میگفت : عصای او ، منظور عصای معجزه گر موسی بوده . شاید  .

من در آستانه­ی چهل بلوغ را میبویم ،  با درد . ولی در سینه .

سینه­ی من با اون قدری فرق دارد .

من ذهنم در سینه­ام هست .و سینه­ام در ذهنم .

هر دوبا هم .

شاید هنوز کودکم .که نمیتوانم این دو را از هم جدا کنم .

سهیل میگفت : ذهن و روح با هم فرق دارند .

هرچند اومیگفت :روح وروان هم با هم فرق دارند !

من که میدانم ، لا اقل این دو باهم فرق ندارند .

همه جور نوشتم .خواندم و نوشتم .هم تقلید ، هم تاثیر .

هر دو ،  در من ، شدن را رقم زدند.

و شدم .

اینی که امروز هستم .

ای کاش ، همانطور بی هنر میماندم .لا اقل اینگونه نمیمردم .

همیشه مرده بودم در خواندن .

همیشه مرده بودم در شنیدن .

و حالا میمیرم و میمیرم وقتی مینویسم .

وقتی میخواندم برای خود میخواندم و تاثیر گذاران مرا به هلاکت میرساندند .همچون بامداد .

و حالا « رویایِ » من مرا دیگر گونه به خود آورده .

تولدی دیگر .

+ نوشته شده در  2008/4/24ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط .  | 

هرچیزی حدی داره

هرچیزی حدی داره

بهش گفتم هر چیزی حدی داره .

گفت : قبول دارم

ولی من میدونم اونم مثل خیلی ها فقط شنیدش .ولی من میدونم چی میگم .

از اینجا شروع شد ، گفت اگه سوپ و سالاد بوخوری ، دیگه نمیتونی گردن بوخوری .

آخه اون خیلی گردن دوست داره .

میخاستم بهش بگم ، اگه خوشمزه باشه ، چه فرقی داره کم یا زیادش ؟

من که معتقدم هرچیزی کمش خوبه .یعنی تازگیها فهمیدم . مدتها بهش فکر کردم ، که هرچیزی ؟ یا بعضی چیزها .

من میگم اگه یه چیزی خوشمزه باشه ، فرقی نمیکنه ، چه یه لقمه ، چه بیست لقمه .وشاید سیرت نکنه .ولی مطمئنن خوشمزه تر به نظر میرسه .

دیدی وقتی تنگ غروب داری املت میخوری ، بعد یه نفر دیگه به جمع اضافه میشه .

چی بهش میگی ؟

میگی بیا جلو .

بزن .

یه لقمه .

بعد یکی دیگه .دوباره همون تعارفات .

بعد کم میاد .

خیلی کم .هیشکی سیر نمیشه .پیشنهاد میشه که درست کنیم .دوباره ؟

درست میکنیم .

میخوریم .

ولی مثل اولی نمیشه .

خوشمزگیش مال اول و دومش نیست .

مال اونه که کم بوده و مزش بیشتر بوده .

تا حالا شده هوس کنی ؟

شده . مطمئنم .

باور کن خیلی به ندرت میشه هوس کنم .

معمولن اهل هوس نیستم .

ولی اگه هوس کنم .فقط یه دفعس .

قدیما میگفتن : اگه هوسه ...یه بار بسه .

آره هرچی کمش خوبه .

داشتم مرور میکردم .

چه چیزی زیادش خوبه ؟

پرخوری ؟ کتاب خوندن ؟ خوبی ؟ عشق ؟ کار کردن ؟ صفا ؟ صمیمیت ؟ معرفت ؟ علاقه ؟ موسیقی ؟ اعتقاد ؟ سفر ؟ شنیدن ؟ حرف زدن ؟ دیدن ؟ 

هیچی زیادش خوب نیست .

حتی خوبی . خوب بودن هم حدی داره .

ولی ، کمش هم خوب نیست .

یعنی خیلی کمش هم خوب نیست .

آره هر چیزی حدی داره .

سختی زندگی آدما اونجاست که نمیدونن حدش کجاست .یا شاید همون اعتدال .نه کم ، نه زیاد .ولی اگه قرار باشه نتونیم حد اعتدال رو رعایت کنیم ، باید متمایل به کمش باشیم .

لعنت به این زندگی که همه چیز تو اعتدالش کامل میشه .

ببین ، وقتی زیاد کار میکنی ، کم زندگی میکنی .وقتی زیاد میخابی ، کم بیدار میمونی و نمیتونی درست زندگی کنی .

به هرچی زیاد مایه میزاری ، از یه چیز دیگه کم میاری .

احترام هم که زیاد میزاری ، از اقتدارت کم میاری .

هر چیزی حدی داره .

آره هر چیزی حدی داره .حتی همین تفسیر که بخای هی  توضیح  بدی که ، هرچیزی حدی داره ، یعنی این .

بگذریم .

 

 

+ نوشته شده در  2008/4/6ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط .  | 

میخواهمت

 

 

 

 

نگاه کن ! من از تبارِ زلالِ آبم ، نه از طایفه­ی زُمختِ تَبر .

 

 

نگاه کن ! میخواهمت درخت .

 

 

+ نوشته شده در  2008/2/11ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط .  | 

در آستانه

 

 

 

بايد اِستاد و فرود آمد ،  

بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست واگر بي‌گاه ، به درکوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد .

 

کوتاه است در،

    پس آن به که فروتن باشي .

 

آيينه‌يي نيک‌پرداخته تواني بود ،

،      آن‌جا ، تا آراسته‌گي را پيش از درآمدن ، در خود نظری کني

    هرچند که غلغله‌ی آن سوی در ، زاده‌ی توهم ِ توست نه انبوهي‌ ِ مهمانان،

    که آن‌جا ، تو را ، کسي به انتظار نيست .

    که آن‌جا جنبش شايد،اما جُمَنده‌يي در کار نيست .

 

نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف ، نه عفريتان ِ آتشين‌گاوسر به مشت

نه شيطان ِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقي‌ منگوله‌دارش ، نه ملغمه‌ی بي‌قانون ِ مطلق‌های مُتنافي.

 

تنها تو ،

      آن‌جا موجوديت ِ مطلقي،

    موجوديت ِ محض،

    چرا که در غياب ِ خود ادامه مي‌يابي و غياب‌ات

    حضور ِ قاطع ِ اعجاز است .

 

گذارت از آستانه‌ی ناگزير ،فروچکيدن قطره‌ قطراني‌ست در نامتناهي‌ ظلمات .

 

دريغا ، ای‌کاش ،ای‌کاش ، قضاوتي ، قضاوتي ، قضاوتي،  درکار ، درکار ، درکار ، مي‌بود!

 

شايد اگرت توان ِ شنفتن بود ، پژواک ِ آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار ِ خامو ش کهکشان‌های ِ بي‌خورشيد چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ مي‌شنيدی .

 

کاش‌کي ، کاش‌کي ، داوری ، داوری ، داوری ، درکار ، درکار ، درکار ، درکار .

 

اما داوری آن سوی در نشسته است، بي‌ردای شوم ِ قاضيان . ذات‌اش درايت و انصاف

هياءت‌اش زمان.

و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد .

 

بدرود .بدرود !  چنين گويد بامداد ِ شاعر

 

رقصان مي‌گذرم از آستانه‌ی اجبار ، شادمانه و شاکر ، از بيرون به درون آمدم .

از منظر به نظّاره به ناظر.

 

نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانه‌يي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ برکه‌يي .

 

من به هياءت ِ «ما» زاده شدم .

 ،   به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان

تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگين‌کمان ِ پروانه بنشينم .

غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم .

تا شريطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ خويش معنا دهم .

که کارستاني ازاين‌دست ، از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار ،بيرون است .

 

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود .

 

توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن .

توان ِ شنفتن .

توان ِ ديدن و گفتن .

توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن .

توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان .

توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتني .

توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت .

و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهايي ،

                                        تنهايي ،

                                                   تنهايي ، 

                                                              تنهايي عريان .

 

انسان ،

          دشواری وظيفه است .

 

دستان ِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم ،

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده ،

هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگر ،

هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را ، رخصت ِ زيستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم  . دست و دهان بسته گذشتيم .

و منظر ِ جهان را

 تنها

از رخنه‌ی تنگ‌چشمي‌ حصار ِ شرارت ديديم و

 

اکنون

 

آنک دَر ِ کوتاه ِ بي‌کوبه در برابر و

آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر!

 

دالان ِ تنگي را که درنوشته‌ام ، به وداع ، فراپُشت مي‌نگرم .

 

فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود .

اما يگانه بود و هيچ کم نداشت .

 

به جان منت پذيرم و حق گزارم !

 

چنين گفت بامداد ِ خسته

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/18ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط .  | 

عقــاب

 
+ نوشته شده در  2007/9/17ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط .  | 

بازم بازی

 

 

علی بلبل تخته نرد خوب بلده .یعنی خوب بلد بود . یه شب حمید  اینا مهمونش بودن . قبل از شام ، تختشو پهن میکنه  . 

علی دست اولو باخت .

دست دوم . اون هم باخت .

دست سوم .باز هم باخت .

شاکی شد . بچش اومد طرفش ، گیر داد . خب بچس دیگه ، گیر میده .

علی دیوونه بچشو میزنه .

خانومش ناراحت میشه . یه درگیری کوچولو . طبق معمول : که آخه تو که جنبه باخت نداری چرا تخته نردتو میزاری جلو مهمون .

کار به جای باریک میکشه .

حمید اینا بی خیال شام میشن . بلند میشن  که برن ،

خانوم علی میگه : یعنی چی ؟ من شام درست کردم . علی میگه : ولشون کن برن .به جهنم .

حمید اینا شام نخورده میرن خونه خودشون .

یه شب علی اینا مهمون عباس اینا بودن .

دوباره ماجرای تخته .البته به اصرار ، علی آقا .

دست اول ، علی میبره .

دست دوم عباس میبره .

دست سوم دوباره عباس میبره .

علی میگه یه دست دیگه .

ولی موقع شام  میشه .خانوم علی از آشپز خونه به عباس ندا میده که تو رو خدا بی خیال شید .

عباس تخته رو جمع میکنه و میگه : موقع شامه .

علی گیر میده . با خنده خنده عباس حالیش میکنه که شام مهم تره .

که این وسط علی آقا ناراحت میشه .به خانومش میگه خانوم جمع کن بریم .

آقا ، شام نخورده از خونه عباس میرن .

یه روز تعطیل ، همه بچه اومده بودن باغ ما .

علی ، حمید ، عباس و بقیه بچه ها .

بچه ها ندا دادن که با علی بازی نکنیم .

بدون تعارف بهش گفتم : علی من با تو بازی نمیکنم .

علی فهمید که هیشکی حاضر نیست با اون بازی کنه .

ناراحت شد . گفت خانوم جمع کن بریم .

من باید چکار میکردم ؟

واسه همینه که میگم اول باید یکی باشه بازی کنه  .

بعضی بازیها تموم نمیشن . وقتی ندونیم که محتاجیم به یه نفر ، اون موقس که بازی تموم میشه . مث علی .

 

+ نوشته شده در  2007/8/28ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط . 

.

+ نوشته شده در  2007/7/8ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط . 

سالسا

+ نوشته شده در  2007/7/7ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط . 

خاطـــره

 

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه

 

 

 

دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/7/6ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط . 

دوست داشتن

 

دوست داشتن خیلی سادس .

به شرطی که بزارن .

بشرطی که شرایطش باشه .

به شرطی که قسمت باشه .

شاید هم خیری درونش باشه .

همین که به همه با چشم مثبت  نگاه میکنی تا خلافش ثابت بشه ....

یعنی یه جورائی شاید مجبور میشدی منفی ببینیش .

یه اس ام اس داشتم که نوشته بود :(( آدمها مثل کتاب میمونن ُ تا وقتی تموم نشدن ُ جالبن .

پس خودتو جلو دیگران تند تند ورق نزن .

چون اگه تموم بشی ُ میرن سراغ یک کتاب دیگه .))

+ نوشته شده در  2007/6/29ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط . 

سکـــــوت

 

 

 

 

 

هر روز صبح که از خواب پا  میشم ، دنیا یه جور دیگس .

هرروزواسه خودش یه مدله .

روزای رنگارنگ.

ولی همیشه با همه شرایط از خودم راضی ام .راضی از این که حد اقل دلم میخاد ، آدم باشم .یعنی سعی میکنم آدم خوبی باشم .

قبلنا یه جور دیگه بودم .اونموقع هائی که هیشکیو تحویل نمیگرفتم ، و هیشکی نمیتونست به درونم نفوذ کنه ، هیچ چی به قلبم ورود نمیکرد .ولی هر چی هم که ورود میکرد ، دیگه بیرون نمیرفت .

اونوقتها ، دلم نمیخواست کسی رو تحویل بگیرم .واسه همه علامت سوال بودم .یه جورائی راستشو بخای خودمم ناراضی بودم .ولی کرم بود دیگه .سادیسم بود .

هر بار که میرفتم به یه پارتی ، یکیو تحویل میگرفتم و اون یکی رو میزدم تو برجکش .

باز دوباره دفعه بعد ، یکی دیگه .

تا اینکه یه روز از یکی خوشم اومد .

ولی اون لعنتی خودش هزار تا کرم داشت . آره اون منو تحویل نمیگرفت .

گیر دادم .

سیریش شدم .

خواستم که بشه .

ولی نشد .

نشد که نشد .

اینقدر نشد ،  که منو عوض کرد .

تو گلوم گیر کرده بود .

تا این که شدم اونی که مهرداد میگفت .

میگفت : وقتی میخای با یکی رفیق بشی ، باید هرکاری کنی .

اشاره .

لبخند .

خواهش .

زور .

تهدید .

التماس .

گریه .

زاری .

ولی من نیازی نداشتم .

ولی این بار ، همه رو امتحان کردم .

آخراش ، کار داشت به گریه میکشید .

که شد .

ولی کینه ای هم تو دلم بود که ، فکر میکردم هیچوقت از تو دلم بیرون نمیره .

ولی رفت .

وقتی به دستش آوردم .فهمیدم که چیزی تو دلم نیست .

خودم باورم نمیشد .

واسه بدست آوردنش سفره دلمو باز کردم .

از همه نارضایتی ها براش گفتم .

گفتمو ، گفتمو ، گفتم  ، تا شدم اینی که هستم .

سالها و سالها و سالها ، گذشتو ، گذشتو ، گذشت  ، تا دوزاریم افتاد که ، ای بابا ، من یه چیز دیگه شدم .

فهمیدم که خیلی کسا به راحتی به درونم نفوذ میکنن و خیلی چیزا از تو دلم زود میرن بیرون .

حالا الان ، موندم سر یه دوراهی .

راه بدم ؟ یا راه ندم ؟

بیرون کنم ؟ یا بیرون نکنم ؟

نمیشه ، یه جوری بشه که واسه ورود سخت گیر باشم و واسه خروج راحت بگیرم ؟

راستشو بگم ؟

راستش ، دلم نمیخاد هر کسی بتونه به درونم نفوذ کنه .

ولی دوست ندارم کینه ای از کسی تو دلم بمونه .

دوست  هم ندارم واسه همه علامت سوال باشم .

موندم چه کنم .

یه جورائی معقول شدم .

واسه همین دوست ندارم مغرور باشم .

میگفت : مغرور هستی  .

میخندیدم بهش .

از هرکسی تائید میگرفتم که ، من مغرور نیستم .

دوست داشتم همه بگن که مغرور نیستم .

ولی این آخری ، بهم ثابت کرد ، خیلی مغرورم .

همیشه معتقد بودم مغرور نقطه مقابل معقوله .

دوست دارم معقول باشم .

میگفت :اصلاً توی این خراب شده همینجوریه .

آدم معقول کسیه که روزی دو بار اصلاح میکنه ، بوی تند عطر میده ، وقتی براش جک تعریف میکنن فقط یه نیشخند میزنه و وقتی که یه فیلم گریه دار میبینه و مثلا اندوهگین میشه، پیشونیش رو بین دو انگشت شست و اشاره اش میگیره ، کسی که همه چیزش منظمه ، زیر بارون چتر دستش میگیره .

آره.توی این خراب شده اگر ماشینت رینگ اسپورت داشته باشه اصلا آدم معقولی نیستی اگر سیگار بکشی اصلا آدم جا افتاده ای به حساب نمیای ولی اگر پیپ دست بگیری همه با حسرت بهت نگاه میکنن.

اگه دلت بخواد تو فرحزاد جیگر بخوری همه میگن عمله ای ولی اگه همون جیگر رو بری جیگرکی توچال بخوری همه دنبالت میان .

میگفت: همیشه راه برگشت هست ، فقط فرصت میخواد.

و من به فرصت های از دست رفته فکر میکردم.

امروز به اين فکر ميکردم که در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا مي خورد و مي تراشد . اين دردها را نمي توان به کسي اظهار کرد ، چون گفتنی  ، نيستند ، چون ...( یادش بخیر صادق هدایت )

کاش میشد بگی .

آره .

خودمم موندم .

هم دلم میخاد بگم ، هم دلم میخاد تو دار باشم .

آخه لا مصب نمیشه یه چیزی شد ، حد فاصل این دو .

میدونم که همه اینجوری هستن .

منتها من شهامتشو دارم و میگم ، ولی تو ....

ولی دوس داشتم بنویسم .

نوشتم .

فکر میکنی خالی شدم ؟

تو فکر میکنی نوشتن،  آدمو خالی میکنه ؟

فکر میکنی الان سبک شدم ؟

تو چی ؟ سبک شدی ؟

خب چی میشه همه اونی بشن که میخان ؟

باید باور داشت .

 

الان باورم شد .

راستش شروع کردم به نوشتن ، که بنویسم .

ولی یادم اومد که : سکوت ، سرشاز از سخنان ناگفته است . ( یادش بخیر بامداد )

الان باورم شد .

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/5/20ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط .